دوستای گلم با اینکه ف.یلتر هستیم ولی به همدیگه سر می زنیم آخه ما فقط همدیگرو داریم.بوسس

قسمت هفدهم:نه! هرگز شب را باور نکرده ام…چرا که…در فراسوی دهلیزش…به امید دریچه یی…دل بسته بودم.

برای عملی کردن این نقشه منتظر فرصت مناسبی بودم و البته هر بار به بهانه ای بحث من و مهدی به این سمت کشیده می شد و من عاقبت اطمینان بیشتری پیدا می کردم.حالا دیگه پشتیبان محکمی داشتم برای عملی کردن نقشه ام.پشتیبانی که نه در حد حرف و کلام، بلکه پا به پای من این راه رو می اومد.
از سر قضا مهدی هم مثل من روزهای تنهایی رو پشت سر می گذاشت. صاعقه، پشت صاعقه در زندگی ما، هردومون رو خسته کرده بود و چه خوش طوفان های زندگی، ما رو اتفاقی سر راه هم قرار داد و خواستنی عمیق زاییده شد.بیشتر اوقات روز رو با هم می گذروندیم و دوستان هم به ما ملحق می شدند.یک روز وقتی از انقلاب بر می گشتیم خونه و قرار بود مهدی منو برسونه و برگرده، تو راه ازش پرسیدم:» مهدی هنوز یادت هست که در مورد اون بهم چه حرفی زدی؟؟گفتی هر نقشه ای داری من کمکت می کنم و اگه بخوای ببینیش من همراهت هستم.» گفت:» آره یادمه چطور؟» گفتم:» هیچی فقط می خواستم ببینم یادت هست یا نه.» رسیدیم در خونه با مهدی خداحافظی کردم.اون روز یکمی عصبی و مشوش بودم.این رو مهدی هم فهمیده بود اما به روی خودم نیاوردم.یکمی خونه رو مرتب کردم.دوش گرفتم و یکمی استراحت کردم.در واقع بیشتر به فکر فرو می رفتم.به فکر زلزله ای که امشب قراره درون خونه ام بیاد.به فکر رهایی از سکوت و تسلیم و قد بلند کردن، ایستادن و مقاومت کردن و در نهایت به فکر جزییات نقشه ای که امشب وقت عملی کردنش فرا رسیده بود و شروع این مسیر مقاومت بود.
هنوز هیچکس خبر نداشت.اما قرار بود به هوداد بگم و مهدی رو هم بعد از حصول نتیجه سورپرایز کنم.جریان این بود که من بعد از همه ی نتیجه گیری ها، بعد از چند ماه صبر، بی خبری، بلاتکلیفی اون روز صبح بهش پیغام دادم.گفتم:» نمیایی همو ببینیم؟»
با تعجب جواب داد:» به به مگه تو تهرانی؟ » گفتم:» خیلی وقته تهرانم اما سرم شلوغ بود.» گفت:» چرا اتفاقا دلم برات تنگ شده کی، کجا؟ » گفتم:» مثل همیشه خونه ی ما و شب «
وقتی با مهدی انقلاب بودم داشتم به قرار شب فکر می کردم و دلیلی آشفتگیم این بود. شب شده بود و رسیدنش نزدیک بود. با هوداد تماس گرفتم. نمی خواستم خیلی قضیه رو شلوغش کنم، با توجه به اینکه هوداد هم تو ایام تابستون ماجراهایی براش پیش اومده بود که پذیرش قبل رو دیگه نمی تونست داشته باشه. اما چون خیلی استرس داشتم ناچار شدم باهاش صحبت کنم. اون هم که هیچی از نقشه ی من نمی دونست متعجب بود و البته هیجان زده از اینکه چی می شه.
هر بار که با هوداد صحبت می کردم حداقل نیم ساعت طول می کشید این بار هر دقیقه که می گذشت استرس من بیشتر می شد چون وقت قرار رسیده بود. چند بار خواستم تلفن رو قطع کنم اما هوداد گفت:» نکن، خیلی استرس داری بذار با هم صحبت کنیم هر وقت رسید، خداحافظی می کنیم.»
صورتم می لرزید و زبونم قفل می شد و نفسم تند. اصلا تصور هم نمی کردم دچار این حالت بشم برای دوباره دیدن اون، تلفن رو برداشتم رفتم کنار پنجره، پرده رو زدم کنار و همزمان که صحبت می کردم به کوچه هم نگاه می کردم که وقتی برسه متوجه بشم. چند بار ماشین اومد توی کوچه و هر بار نفسم حبس شد. اما وقتی ماشین رد می شد دوباره نفس می گرفتم. یه لحظه دیدم ماشینی وارد کوچه شد که مدل و رنگش مثل مال اون بود. گفتم:» هوداد! خودشه، رسید.» گفت:» مطمئنی؟» بیشتر نگاه کردم. ماشین رد شد، گفتم:» نه انگار اشتباه بود.» صحبتمون همینطور ادامه داشت و منم خسته شده بودم از اینکه کنار پنجره ایستاده بودم و همچنان مضطرب بودم تا اینکه نوری نزدیک شد. همون جایی ایستاد که باید. کنار راننده مردی نشسته بود با پیراهن چهار خونه آستین کوتاه، دستهای درشت و سفید که کیف پول رو باز می کرد و اسکناس در می آورد… به آرامی و ملایمت پول رو داد، در باز شد، پیاده شد، قد بلندی داشت، حرکت کرد به سمت در و اون دست های درشت و سفید و اون قد بلند متعلق به هیچ کس نمی تونست باشه به جز اون…
همه ی این صحنه ها، حتی اسکناس ها رو تو تاریکی شب و از پشت پنجره ی آپارتمان دیدم… دیگه به هوداد اطمینان دادم که اومد و بعد از خداحافظی و قطع تماس و چند نفس عمیق رفتم به سمت در… زنگ خورد… باز کردم. بعد از چند لحظه در آسانسور باز شد و چهره اشو خندان دیدم. منم می خندیدم، اما از اینکه دلم با لحن صورتم هم صدا نیست احساس بدی داشتم. از اینکه نقشه ای تو سینه داشتم احساس گناه می کردم اما چاره ای نداشتم باید کاری می کردم. نشستیم کنار هم و من به هر بهانه ای سعی می کردم لرزش و اضطراب خودم رو کم کنم. از قبل تدارکات مشر.وب رو دیده بودم و چه کار مناسب و درستی بود حداقل برای کم کردن استرس من. ماه ر.مض.ون بود و از قضا ش.ب ض.ربت خوردن. وقتی لیوان مشر.وب رو بهش تعارف کردم با تردید گفت:» شب ش.هادت… مش.رو.ب؟؟» منم یکی از فرضیات طرحم کنار گذاشتن رو در بایستی و رو راست بودن بود چون در غیر این صورت نقشه ام به هدف نمی رسید. در جواب بهش گفتم:» تو در طول شبانه روز این همه گناه می کنی… این یکی هم روش!!!» با تعجب بهم نگاه کرد و بعد از مکثی لیوان رو برداشت. کمی گذشت و من آروم شدم. برام هیچ اهمیتی نداشت که دارم چی می شنوم فقط می خواستم این زمان سپری بشه. انگار ما دو نفر تازه همو دیده بودیم. هیچ کدوم فلش بک نبردیم به خاطرات تلخ گذشته. اینکه بین ما چی بود… چی شد… آیا اون سر وعده ای که تو آخرین دیدار داده بود هنوز هست؟؟ اصلا اون در مورد من چه فکری می کنه و چه حسی داره یا اینکه اساسا چرا ما داریم دوباره همو می بینیم… هیچ صحبتی از این مسایل نشد که البته به نفع اون بود که صحبتی هم نشه که اون زیر سوال نره دوباره. خوشحال بودم از اینکه برای اولین بار وقتی دارم باهاش رو در رو صحبت می کنم دیگه معذب نیستم. دیگه لازم نیست مثل قبل مراعات و ملاحظه بکنم… دیگه اون لطافت و مهر و از خود بیخود شدن که لایق یک عشق مقدسه رو لازم نیست بهش تقدیم کنم… خیلی راحت بودم… انگار یه دوست عادی رو دارم می بینم. چند ساعت گذشت و صحبت کردیم و کمی فرائض شری.عت بدن پرستی رو به جا آوردم و دیر وقت شده بود و باید می رفت. خداحافظی کردیم و قرار بر این بود که مثل دو تا دوست مرتب همو ببینیم. اون شب برای اون شروع شکل جدیدی از رابطه بود که حالا برای اون خیلی مطلوب و مناسبه. یه رابطه ی بدون تعهد و عشق و توقع و البته به همراه فراموشی همه ی خاطرات گذشته و برای من اون شب شروع عملیات اجرای طرح رهایی خودم بود از فکر اون.
دیر وقت شده بود و آژانس خبر کردم و رفت. وقتی رفت احساس سبکی می کردم. حس می کردم ماموریتی مهم بهم محول شده بود و تونستم با موفقیت انجامش بدم.

Advertisements

6 دیدگاه »

  1. Rodin said

    شاهین از هیجانت هیجانزده شدم! خوب انتقالش دادی

  2. eli said

    اره داداشي. ما همديگرو دوست داريم.

    هرگز شب را باور نکرده ام…چرا که…در فراسوی دهلیزش…به امید دریچه یی…دل بسته بودم. چقدر فوق العاده بود.

  3. آرش said

    بن بست ِ انتظاری ِ دنیا عوض شده ست
    اینجا عوض شده ست و آنجا عوض شده ست

    گاهی دلم برای تو مهدی جان تنگ می شود
    مااچ

  4. MeHrDaD said

    سلام به شوالیه و شاهین: اگه دوستی واقعی باشه هیچ چیز

    حتی فیلتر نمیتونه جلو دوستی و بگیره.

  5. Trevor said

    به این میگن یه کار درست
    کیف کردم
    اولین جای داستانه که با تمام وجود میتونم درکش میکنم!

  6. سورنا said

    100% باور کردن سخته ولی تو 100% باور کن منتظر ادامه داستانیم , هم من هم بچه های دیگه
    بنویس
    بوسسس

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: