تغییر آدرس به بلاگفا

دوستای گلمون خوبید؟

مرسی که می این و سر می زنید و وظیفه من بوده که بیام و بهتون سر بزنم

راستش این فیلترینگ باعث شد که آدرس رو تغییر بدیم تا شما بتونین راحت تر به ما سر بزنین و ما هم خوشحال تر شیم

این آدرس جدیده

http://shahinknight.blogfa.com/

دوستای گلم شاهین براش مشکل پیش اومده و نمی تونه جواب کامنت ها رو بده

ازم خواست ازتون معذرت خواهی کنم

پس

بوسس و به امید دیدار توی بن بست انتظاری جدیدمون

نوشتن دیدگاه

دوستای گلم با اینکه ف.یلتر هستیم ولی به همدیگه سر می زنیم آخه ما فقط همدیگرو داریم.بوسس

قسمت هفدهم:نه! هرگز شب را باور نکرده ام…چرا که…در فراسوی دهلیزش…به امید دریچه یی…دل بسته بودم.

برای عملی کردن این نقشه منتظر فرصت مناسبی بودم و البته هر بار به بهانه ای بحث من و مهدی به این سمت کشیده می شد و من عاقبت اطمینان بیشتری پیدا می کردم.حالا دیگه پشتیبان محکمی داشتم برای عملی کردن نقشه ام.پشتیبانی که نه در حد حرف و کلام، بلکه پا به پای من این راه رو می اومد.
از سر قضا مهدی هم مثل من روزهای تنهایی رو پشت سر می گذاشت. صاعقه، پشت صاعقه در زندگی ما، هردومون رو خسته کرده بود و چه خوش طوفان های زندگی، ما رو اتفاقی سر راه هم قرار داد و خواستنی عمیق زاییده شد.بیشتر اوقات روز رو با هم می گذروندیم و دوستان هم به ما ملحق می شدند.یک روز وقتی از انقلاب بر می گشتیم خونه و قرار بود مهدی منو برسونه و برگرده، تو راه ازش پرسیدم:» مهدی هنوز یادت هست که در مورد اون بهم چه حرفی زدی؟؟گفتی هر نقشه ای داری من کمکت می کنم و اگه بخوای ببینیش من همراهت هستم.» گفت:» آره یادمه چطور؟» گفتم:» هیچی فقط می خواستم ببینم یادت هست یا نه.» رسیدیم در خونه با مهدی خداحافظی کردم.اون روز یکمی عصبی و مشوش بودم.این رو مهدی هم فهمیده بود اما به روی خودم نیاوردم.یکمی خونه رو مرتب کردم.دوش گرفتم و یکمی استراحت کردم.در واقع بیشتر به فکر فرو می رفتم.به فکر زلزله ای که امشب قراره درون خونه ام بیاد.به فکر رهایی از سکوت و تسلیم و قد بلند کردن، ایستادن و مقاومت کردن و در نهایت به فکر جزییات نقشه ای که امشب وقت عملی کردنش فرا رسیده بود و شروع این مسیر مقاومت بود.
هنوز هیچکس خبر نداشت.اما قرار بود به هوداد بگم و مهدی رو هم بعد از حصول نتیجه سورپرایز کنم.جریان این بود که من بعد از همه ی نتیجه گیری ها، بعد از چند ماه صبر، بی خبری، بلاتکلیفی اون روز صبح بهش پیغام دادم.گفتم:» نمیایی همو ببینیم؟»
با تعجب جواب داد:» به به مگه تو تهرانی؟ » گفتم:» خیلی وقته تهرانم اما سرم شلوغ بود.» گفت:» چرا اتفاقا دلم برات تنگ شده کی، کجا؟ » گفتم:» مثل همیشه خونه ی ما و شب «
وقتی با مهدی انقلاب بودم داشتم به قرار شب فکر می کردم و دلیلی آشفتگیم این بود. شب شده بود و رسیدنش نزدیک بود. با هوداد تماس گرفتم. نمی خواستم خیلی قضیه رو شلوغش کنم، با توجه به اینکه هوداد هم تو ایام تابستون ماجراهایی براش پیش اومده بود که پذیرش قبل رو دیگه نمی تونست داشته باشه. اما چون خیلی استرس داشتم ناچار شدم باهاش صحبت کنم. اون هم که هیچی از نقشه ی من نمی دونست متعجب بود و البته هیجان زده از اینکه چی می شه.
هر بار که با هوداد صحبت می کردم حداقل نیم ساعت طول می کشید این بار هر دقیقه که می گذشت استرس من بیشتر می شد چون وقت قرار رسیده بود. چند بار خواستم تلفن رو قطع کنم اما هوداد گفت:» نکن، خیلی استرس داری بذار با هم صحبت کنیم هر وقت رسید، خداحافظی می کنیم.»
صورتم می لرزید و زبونم قفل می شد و نفسم تند. اصلا تصور هم نمی کردم دچار این حالت بشم برای دوباره دیدن اون، تلفن رو برداشتم رفتم کنار پنجره، پرده رو زدم کنار و همزمان که صحبت می کردم به کوچه هم نگاه می کردم که وقتی برسه متوجه بشم. چند بار ماشین اومد توی کوچه و هر بار نفسم حبس شد. اما وقتی ماشین رد می شد دوباره نفس می گرفتم. یه لحظه دیدم ماشینی وارد کوچه شد که مدل و رنگش مثل مال اون بود. گفتم:» هوداد! خودشه، رسید.» گفت:» مطمئنی؟» بیشتر نگاه کردم. ماشین رد شد، گفتم:» نه انگار اشتباه بود.» صحبتمون همینطور ادامه داشت و منم خسته شده بودم از اینکه کنار پنجره ایستاده بودم و همچنان مضطرب بودم تا اینکه نوری نزدیک شد. همون جایی ایستاد که باید. کنار راننده مردی نشسته بود با پیراهن چهار خونه آستین کوتاه، دستهای درشت و سفید که کیف پول رو باز می کرد و اسکناس در می آورد… به آرامی و ملایمت پول رو داد، در باز شد، پیاده شد، قد بلندی داشت، حرکت کرد به سمت در و اون دست های درشت و سفید و اون قد بلند متعلق به هیچ کس نمی تونست باشه به جز اون…
همه ی این صحنه ها، حتی اسکناس ها رو تو تاریکی شب و از پشت پنجره ی آپارتمان دیدم… دیگه به هوداد اطمینان دادم که اومد و بعد از خداحافظی و قطع تماس و چند نفس عمیق رفتم به سمت در… زنگ خورد… باز کردم. بعد از چند لحظه در آسانسور باز شد و چهره اشو خندان دیدم. منم می خندیدم، اما از اینکه دلم با لحن صورتم هم صدا نیست احساس بدی داشتم. از اینکه نقشه ای تو سینه داشتم احساس گناه می کردم اما چاره ای نداشتم باید کاری می کردم. نشستیم کنار هم و من به هر بهانه ای سعی می کردم لرزش و اضطراب خودم رو کم کنم. از قبل تدارکات مشر.وب رو دیده بودم و چه کار مناسب و درستی بود حداقل برای کم کردن استرس من. ماه ر.مض.ون بود و از قضا ش.ب ض.ربت خوردن. وقتی لیوان مشر.وب رو بهش تعارف کردم با تردید گفت:» شب ش.هادت… مش.رو.ب؟؟» منم یکی از فرضیات طرحم کنار گذاشتن رو در بایستی و رو راست بودن بود چون در غیر این صورت نقشه ام به هدف نمی رسید. در جواب بهش گفتم:» تو در طول شبانه روز این همه گناه می کنی… این یکی هم روش!!!» با تعجب بهم نگاه کرد و بعد از مکثی لیوان رو برداشت. کمی گذشت و من آروم شدم. برام هیچ اهمیتی نداشت که دارم چی می شنوم فقط می خواستم این زمان سپری بشه. انگار ما دو نفر تازه همو دیده بودیم. هیچ کدوم فلش بک نبردیم به خاطرات تلخ گذشته. اینکه بین ما چی بود… چی شد… آیا اون سر وعده ای که تو آخرین دیدار داده بود هنوز هست؟؟ اصلا اون در مورد من چه فکری می کنه و چه حسی داره یا اینکه اساسا چرا ما داریم دوباره همو می بینیم… هیچ صحبتی از این مسایل نشد که البته به نفع اون بود که صحبتی هم نشه که اون زیر سوال نره دوباره. خوشحال بودم از اینکه برای اولین بار وقتی دارم باهاش رو در رو صحبت می کنم دیگه معذب نیستم. دیگه لازم نیست مثل قبل مراعات و ملاحظه بکنم… دیگه اون لطافت و مهر و از خود بیخود شدن که لایق یک عشق مقدسه رو لازم نیست بهش تقدیم کنم… خیلی راحت بودم… انگار یه دوست عادی رو دارم می بینم. چند ساعت گذشت و صحبت کردیم و کمی فرائض شری.عت بدن پرستی رو به جا آوردم و دیر وقت شده بود و باید می رفت. خداحافظی کردیم و قرار بر این بود که مثل دو تا دوست مرتب همو ببینیم. اون شب برای اون شروع شکل جدیدی از رابطه بود که حالا برای اون خیلی مطلوب و مناسبه. یه رابطه ی بدون تعهد و عشق و توقع و البته به همراه فراموشی همه ی خاطرات گذشته و برای من اون شب شروع عملیات اجرای طرح رهایی خودم بود از فکر اون.
دیر وقت شده بود و آژانس خبر کردم و رفت. وقتی رفت احساس سبکی می کردم. حس می کردم ماموریتی مهم بهم محول شده بود و تونستم با موفقیت انجامش بدم.

Comments (6)

بیستوپنجبهمن ولنتاین بود.از خیلی قبل براش برنامه داشتم.می خواستم پیش بهترین دوستم باشم.بیستوپنجبهمن اومد اما من پیش بهترین دوستم نبودم و من پیش کشورم بودم.ع.ش.ق بازی با آز.اد.ی توی خیابونانقلاب.من از بهترین دوستم که بهترین شکلات دنیا رو بهم داد معذرت می خوام.از اون که بهترین حلقه دنیا رو بهم داد معذرت می خوام.اون بهترین لذت دنیا رو به من داد لذت داشتن یه دوست خوب و باهوش و زیبا و با سواد و بی ادعا و مهربون و …اما من روزی که باید براش یه روز خوب می ساختم رفتم خیابونانقلاب تا شاید روزی برسه که بهترین دوستها آزااد باشن برای ابراز ع.ش.ق و هیچ وقت آ.زا.دی و ع.ش.ق و … رو اینجوری که الان نوشتم ننویسه هیچ کس.راستی از همه اونهایی که به مهمونی خیابونانقلاب اومده بودن ممنونم و از همه مهمونهای خیابون بغلی ها که فرصت نشد و نتونستیم همو ببینیم هم تشکر می کنم و اینجا به هم شما دوستام می گم که یادمون نره یه چیزی رو که پارسال می گفتیم:»نترسیم نترسیم ما همه با هم هستیم».بوسس دوستای گلم

قسمت شانزدهم:اگر بگویم که سعادت…حادثه یی ست بر اساس اشتباهی…

اون روز گذشت و رفتم خونه خودمون. خواهرم رفته بود و من مثل همیشه تنها بودم، قرار بود اون روز آقا بیاد و ببینمش. خوب به هر حال من هم امیدهایی داشتم، همیشه به خودم می گفتم شاید از پس این آشنایی ها فرد لایق و مهربونی پیدا بشه و من راحت تر غم عشق دست نیافتنی اون رو فراموش بکنم. غروب شد، یه روز گرم تابستونی وسط مرداد ماه بود. آقا اومد… اسمش مهدی بود… صاحب آداب و احترام… با لباسی به رنگ مشکی… و پوتین گردن دار که برام در اون گرمای تابستون خیلی عجیب بود. تو دستهاش جعبه شیرینی بود، من شیرینی دوست دارم، خوب انتخابی بود. آقا یکم از عصبانیت من به شیوه خودش انتقاد کرد شیوه خودش یعنی همون بفرمایید به جای بتمرگ. آقا از من هیچی نمی دونست شاید به همین خاطر خیلی خودش رو آماده نکرده بود و نمی دونست پشت دریچه بسته این سد که داره با اهرمش بازی میکنه چه سیلی در راهه. خیلی زود با آهنگ دل من هماهنگ شد، خیلی زود نگاه سبکی که در جلسه اول دیدار حاکمه، عوض شد. تفکری که می گه خوب این هم مثل بقیه دیگه، بقیه چه گلی به سرم زدن! این افکار باطل شد. اگر چه آقا نیومده بود که بمونه، اومده بود برای یه امر دوست داشتنی و لذت بخش اما نه اون می دونست نه من که گیرنده و فرستنده هامون خیلی خوب پیام همدیگرو می گیرن. به عصبانیت من اشاره کرد و گفت:» اتفاقا افرادی که لحن تند و عصبانی دارن بیشتر می شه رو حرفاشون حساب کرد.» می گفت:» حتی این شکل آروم  و شمرده و با طمانینه حرف زدنت نشونه اینه که به طرف هشدار می دی دارم حرف حساب می زنم، اگه دنبال وقت هدر دادنی اشتباه اومدی.» هر چی می گذشت آقا بیشتر دلش می خواست دریچه سد فاجعه درون من رو باز کنه و من هم بدم نمی اومد غصه درونم رو با کسی قسمت کنم اما آدم لایق کم بود و اینکه می گفتم دیگران چه گناهی دارن که مصیبتهای منو بشنون. صحبتها بیشتر خصوصی شد و کم کم از حرف هام بوی اون می اومد و آقا هم مشتاق و منتظر برای شنیدن. وقتی اسم اون رو آوردم آقا تعجب کرد! برای اطمینان چندین مشخصات دیگه هم دادم بیشتر تعجب کرد! چون می شناختش اما باز هم به بدنامی! دوباره همه خاطرات برام زنده شد و چشمم پر اشک و به این فکر می کردم بخاطر یک اشتباه از جنس خوش باوری چقدر باید مجازات شم؟ چند بار چند روز چند ماه… آقا متاسف شد باهام همدردی کرد و تا جایی که حرف داشتم نشست و گوش کرد. اما دیر شده بود باید می رفت، بلند شد با نگاهی مهر انگیز خداحافظی کرد، پوتینش رو پوشید و رفت. خوشحال بودم از اینکه هنوز هم می تونم کسی رو به درونم راه بدم، از اینکه هنوز همونی ام که بودم، از پس این اتفاقات هنوز دیوانه نشدم و معنی خوبی رو می فهمم و البته خوشحال از اینکه هنوز اینچنین آدمی مثل آقا می شه پیدا کرد.

روز بعد مثل همیشه گذشت. غروب قرار بود دوباره آقا بیاد پیشم البته هوداد هم طبق معمول هر روز بهم سر می زد. قرار بود امروز کمی دیرتر از اومدن آقا هوداد بیاد. غروب شد مردی مهربون در زد و وقتی در رو باز کردم تو دستش جعبه شکلات بود… به شکلات کارتی وصل بود که روش جمله ای نوشته شده بود از جنس دوستت دارم ها. بر خلاف خیلی ها این شیرینی و شکلات آوردن از نظر من معنی خوبی داره. دوباره ادامه صحبتهای دیروز شد و از مغز استخون ناراحتی منو درک می کرد و همدردی می کرد. البته فقط از اون حرف نمی زدم گاهی هم به توصیف خودمون می پرداختیم و اینکه چه جور رابطه ای رو می تونیم با همدیگه شروع کنیم اما حس می کردم که آقا معذبه و حس می کنه چون من هنوز عاشق اونم و جز اون به کسی فکر نمی کنم صبحت از یک رابطه جدید فعلا گفتنش حرامه تا وضعیت من بهتر بشه اما در عوض به من اطمینان می داد که در این راه همراه منه و برای تخفیف ناراحتی هام همراهمه و کمکم می کنه.

این دلگرمی خیلی برام ارزشمند بود گرچه کاری نمی شد کرد. اون دیگه برام فقط توی رویا وجود داشت و خودم بودم و جنگی که با رویای خودم داشتم. هوداد اومد. دوست جدیدم با هوداد آشنا شد، آشنایی به رنگ گرم محبت و با فضایی پر از احترام. قبلا برای آقا گفته بودم که چندین دوست خوب و دلسوز دارم و مشتاق بود که با اونها آشنا بشه، چند روز دیگه دور هم جمع شدیم اینبار حمید هم بود و این دوستی رشد می کرد و پیوندها محکم تر می شد و به قول حمید که استاد درس فرانسه هست یه » دکلاژ » چهار نفره تشکیل شد. اما خب همچنان فکر اون توی ذهنم بود و من از اونجایی که با صحبت کردن با مهدی آرامش و اطمینان پیدا می کردم هر از گاهی در موردش با مهدی صحبت می کردم و همیشه از نتیجه صحبتم راضی بودم چون در آخر همیشه مهدی اعلام آمادگی می کرد برای هر طرحی یا هر نقشه ای که من برای فراموش کردن اون و مقابله یا این داستان غم انگیز دارم .بهم جرات می داد… اطمینان می داد …منو بازنده نمی دونست… منو پیروز می شناخت و می گفت:» تو خیلی قدرت و تحمل داشتی با این اتفاقی که برات افتاده قصد نکردی تلافی کنی و فقط صبر کردی » و من می گفتم:» چطور می تونم با کسی که هنوز به درد دوست داشتنش دچارم تلافی کنم…» حلقه مشکی که تو انگشتم بود رو بهش نشون دادم گفتم:» این رو در زمان آشنایی با اون خریدم، یه جفت حلقه که کوچیکش اندازه انگشت من می شد و امیدوار بودم بزرگش اندازه انگشت اون بشه. می خواستم وقتی برای تعطیلات عید می رم پایتخت انگشتر رو خودم بکنم تو انگشتش که این اتفاق هیچ وقت نیافتاد و جفت حلقه انگشتر من هیچ وقت انگشت صاحبش رو ندید.» رفتم تو اتاق در کشو رو باز کردم و حلقه بزرگ رو از تو جعبه در آوردم و به مهدی نشون دادم، مهدی مبهوت بود و عصبانی و من چشمم پر از اشک… رنگ مشکی خیلی دوست داشت… منم خیلی گشتم تا جفت حلقه مشکی پیدا کنم. وقتی این ماجرا ها رو برای مهدی تعریف می کردم یاد داستان » یوسف و زلیخا » می افتادم که چقدر دردناک بود زلیخا به خاطر عشق یوسف پیر شد، آواره شد، کور شد، حتی از فرط عشق آزارش داد، اما دست از عشقش نمی کشید. مهدی آرومم می کرد…

می رفتیم بیرون قدم می زدیم پارک می رفتیم و من واقعا از حضورش آرامش می گرفتم. البته خود مهدی هم کم توی زندگیش مشکل نداشت. گاهی خجالت می کشیدم از اینکه من هم مشکلاتم رو با مهدی سهیم کنم اما دست خودم نبود و علاقه و محبت ما به همدیگه باعث می شد خیلی به هم نزدیک و بی پرده باشیم. مهدی چند بار پیشنهاد داد که برای حل این مشکل کاری بکنیم، می گفت:» تا کی می خوای این غصه رو به دوش بکشی؟ بهتره کاری بکنی.» من هم دلم می خواست کاری بکنم اما جراتش رو نداشتم با واقعیت روبرو بشم و برم تو دل مشکل، گر چه می دونستم برای حل هر مشکلی باید خطر کرد و رفت وسط و کنار ایستادن مشکلی رو حل نمی کنه. اما خوب نیاز به همراهی داشتم… نیاز به همفکری داشتم… و مهدی اون جای خالی رو برای من پر کرد.

روزهای گرم تابستون بود و به هر بهانه ای دور هم جمع می شدیم. من، هوداد، حمید، مهدی… پارک می رفتیم، شبها بام می رفتیم، شاد بودیم، به حرفهای دل همدیگه گوش می دادیم، به هم کمک و راهنمایی می دادیم اما من سعی می کردم زیاد با حمید و هوداد درباره اون صحبت نکنم، اگرچه اونها هم به اندازه ای که سهمشون بود در حمل این غصه به من کمک کردند اما من حالا دنبال چاره ای عملی بودم، دنبال راه نجات برای خودم بودم و تئوری های علمی هوداد و حرفهای عمیق و فلسفی حمید برام چاره ساز نبود، یا باید کسی که قبلا این مسر خطیر رو طی کرده بهم راهنمایی می داد یا باید خودم راه نجات رو پیدا می کردم. در هر فرصتی که مناسب بود با مهدی در مورد فکر هایی که تو ذهنم بود صحبت می کردم و نظرش رو می پرسیدم. تمام اون روزهایی که با هم انقلاب می رفتیم، شبهایی که پارک ملت و بام می رفتیم و مهدی محکم در کنار من ایستاده بود و برای هر اقدامی از طرف من اعلام آمادگی می کرد. دیگه داشتتم کم کم به خودم جرات می دادم یه کاری بکنم. هنوز وقتی به اون فکر می کردم دلم می ریخت و احساس کمبود می کردم. هنوز می خواستم همه رو با مقیاس اون بسنجم و با اون مقایسه کنم. اما می دونستم که کارم اشتباهه و به یک ترتیبی باید به این اشتباه پایان بدم. خیلی فکر کردم، در اوقات مختلف و با فرضیات مختلف. هر بار به این نتیجه می رسیدم که با اون روبرو بشم اما نمی تونستم بفهمم که با چه بهانه ای و برای بدست آوردن چه هدفی؟ دنبال چی باید باشم که بعد از دیدن اون از بدست اومدنش خرسند باشم؟ دیگه تصمیمم رو تقریبا گرفته بودم اما به کسی نگفتم، اینطور برای خودم تحلیل می کردم که حالا من اون رو از دست دادم و چیزی بنام عشق ندارم و این فقر عشق اون داره منو نابود می کنه. اون دیگه برای من وجود نداره و فقط خاطره هست که مونده. دو جور پیش بینی برای خودم کردم، اول اینکه با نیت عشقی که هست می رم جلو اون رو می بینم بعد می فهمم همچین عشقی وجود نداره که در اثر این رو یا رویی چیزی رو از دست نمی دم… و دوم اینکه با تصور اینکه عشق دیگه وجود نداره می رم جلو، اون رو می بنیم بعد متوجه می شیم که ما می تونیم عاشق هم باشیم و بمونیم که نتیجه بدست آوردن اون هست. راه اول ثمر نداشت اما ضرر هم نداشت. اما راه دوم ثمر داشت و ثمرش هم بدست آوردن اون بود. این تصمیم نهایی شد، جزییات و شکل این نقشه رو کامل درون ذهن خودم به تنهایی ترسیم کردم به هیچ کس هم نگفتم حتی به مهدی.

Comments (8)

راستش برای من خیلی درد آور بود پارسال از خرداد تا عاشورا و درد آور تر بود اتفاقات جهانِ!!!! عرب!!!!! باشه حتماً ما ایراد داریم…نه زبانم لال، شما ایراد ندارید حتماً من ایراد دارم که الان اینجوریه وضع کشورم و من باید برم آزمایشگاه و آزمایش بدم که چرا بین من و مامِ وطن هیچ اتفاقی نیفتاد که ثمرۀ اون بچۀ خوشگل و مامانی به نامِ آزادی باشه…آره من ایراد دارم من یک ایرانی هستم که عقیم هستم و نمی تونم با وطنم س.ک.س کنم و نتیجه اون بشه یه دختر کوچولو یا یه پسر کوچولو یا یه ترنس کوچولو به نامِ آزادی… من رو ببخشید اگه نتونستم بیشتر از این جلوی خودم رو بگیرم و در مورد … بگذریم.بوسس بچه ها

نوشت:

قسمت پانزدهم:درونِ مرا…که خراشید…تام…تام از درد…بینبارد؟

دفاعیه پایان نامم نزدیک بود و دوندگی برای دانشگاهم زیاد شده بود. هم ذوق داشت هم استرس. همه چشم انتظار بودن تا روز دفاعیه برسه و هم من راحت بشم هم خونواده ام.

حدود 15 ماه پیش برای شروع و انجام پایان نامه ام از سر کار بیرون اومده بودم و فقط درس می خوندم. واسه همین نیتجه اش خیلی مهم بود. بالاخره تاریخ روز دفاع رو تعیین کردند،  یه روزی اواسط خرداد ماه، من هم آماده می شدم برای ارایه. روز موعود رسید و من برای جلسه چند تا از دوستهای دانشگاهی قدیمم رو دعوت کردم و البته خواهرم هم اومده بود. استاد داور از دانشگاه تهران اومده بود و جلسه رسمیت داشت، جراغها خاموش شد، 30 دقیقه ارایه من طول کشید، بعد از سوال و جواب و مشورت اساتیدی… با رتبه عالی قبول شدم .در اون لحظه بار بزرگی از روی دوشم برداشته شد و دلم برای اون پیغام می فرستاد و می گفت:» ایکاش در این لحظه شادی کنارم بودی.» یاد درس خوندن های حمید افتادم که می گفت:» یکی از حقه هاش برای فراموش کردن درد دوری از عشقش درس خوندن «بود و واسه همین رتبه 10 کنکور فوق لیسانس شده بود. اتمام درسم یکی از بزرگترین اتفاقات ممکن در این سالهای اخیر بود چون بخاطر اتفاقات بد و پشت سر هم که این سالها برام افتاده بود از همون شروع ترم اول اینقدر روحیه ام ضعیف و خسته شده بود و درسها و تحقیق ها بسیار سخت بود و واقعاً در ناامیدی فرو روفته بودم و فکر نمی کردم بتونم تمومش کنم. اما کردم و خیلی خوشحال بودم. فکر دوباره دیدن اون رو از سرم بیرون کرده بودم و فقط به خودم دلخوش می دادم که شاید در اثر یه اتفاقی روزی یه جایی ببینمش و لمسش کنم به هر حال کمی شادی و امید در وجودم بود و می دونستم حداقل وقتی برگردم پایتخت مهندس رو می بینم و باهاش آشنا می شم. راستش با این وضعیت شکست خورده ای که دارم خیلی نمی تونم به کسی اعتماد کنم و آدم جدیدی رو به خلوت خودم راه بدم اما خوب همیشه اعتقاد دارم در ها رو نباید به روی فرصت و موقعیت بست. قضیه مهندس هم همین بود و به همین خاطر جایی درون قلبم براش باز کرده بودم و هر دو مشتاق دیدار بودیم. ده روزی گذشت و امتحان نظام مهندسی رو هم دادم و دیگه کارها تموم شده بود و یا به عبارتی » ماهی به دم رسیده بود » و وقت، وقت مهیا شدن برای سفر بود. اینکه چه جوری، با کی، چه وقت، و برا ی چه مدت دارم بار سفر رو می بندم برام مهم نبود. فقط به این فکر می کردم که در هوای نزدیک به اون نفس بکشم و کوچه ها و خیابونهایی رو زیر پام حس کنم که زیر پای اون بوده. پیشاپیش آماده حرکت بودم با ذوق و اشتیاق فراوان. هر قسمت از اعضای بدنم برای حرکت با بقیه رقابت می کرد گاهی دستهام پیش می رفت گاهی چشمام جلوتر رو میدید و چیزی رو جستجو می کرد پاهام هم که می دوید. با خواهرم و دختر کوچولوش تینا پرواز کردیم به سمت دیار عاشقی در یک شب گرم تابستونی. هوداد آماده باش بود، حمید به قول خودش روی دیوار ثانیه ها رو چوب خط می کشید، همه منتظر لحظه دیدار بودیم .اونشب در دیار عاشقی نفس کشیدم و راحت خوابیدم روز بعد اولین روز دیدار بود، عصر داغ تابستون. هوداد اومد، حمید اومد، مثل همیشه به سمت هم می دویدیم و تو خیابون همدیگرو بغل می کردیم و به هم می چسبیدیم.لذت نهفته در این لحظه ها توصیف نشدنی هست فقط باید تجربه کرد. مثل همیشه صحبت ها به سمت مضامین عاشقانه جهت می گرفت و البته نظرها بیشتر متوجه ماجرای من بود که حالا می خوام چیکار کنم چه جوری با این اتفاق کنار بیام و چه برنامه ای دارم.خودم هم نمی دونستم چکار باید بکنم فقط می دونستم حالا خیلی به اون نزدیکم و این خودش برام کلی آرامش داشت.

روزها خیلی خوب و دلپذیر می گذشت اما همیشه یک چیز کم بود. حالا دیگه راحت بودم، درس نداشتم، دور و دلتنگ نبودم چون دوستهام بودن روزها هر چقدر که دلم می خواست می خوابیدم و شبها تا هر وقت که از نیمه شب بیرون بودم. با دوستها پارک می رفتیم ،بام می رفتیم ،خونه ما جمع می شدیم اما یه چیز کم بود دلم اون رو هنوز می خواست. وقتی اعتماد به نفسم زیاد می شد و خیلی شاد بودم دلم می خواست تسلیم بشم و باهاش تماس بگیرم اما غرور مثل چراغ قرمز جلوم می ایستاد و راه رو می بست. از مهندس بگم که طی چه فرایند کودکانه و غیر قابل باوری از چشمم افتاد و به عبارتی از لیست آدمهای مهم من پاک شد. حدود دو هفته قبل از اومدنم به پایتخت رفتار عجیبی با من کرد که واقعاً نمی تونستم تصور کنم آدمی که این همه با من در تماس بوده اون همه شبها رو هر بار چند ساعت با من حرف می زده و با هم قرار و مدار گذاشته بودیم حالا چنین حرفی به من بزنه. که یه روز تماس گرفت و گفت تو خیلی خوبی خیلی مورد پسند منی، اما چون دوری و من حالا دارم با شخص دیگه ای رابطه برقرار می کنم، ترجیح می دم رابطه ام رو با تو کم کنم. واقعاً نمی دونستم چی جواب بدم از طرفی حرص، از طرفی غصه، از طرفی اون همه وقت و فکر و ذهن هدر رفته، فقط در یک جمله بهش گفتم:» باید از سنگر بی سنگ تو بر می گشتم از مدار عشق کمرنگ تو بر می گشتم،» و به خودم می گفتم:» همون حس بی اعتمادی که اول رابطه نسبت بهش داشتی درست بود اما باز دیر فهمیدی.» مهم نیست من سرسخت تر از این حرفهام، اگرچه من هم مثل هر آدم دیگه ای از این نامردمی ها دلم می شکنه غمگین و افسرده می شم اما خودم فکر می کنم انرژی مخصوصی درونم هست که به سرعت وارد عمل می شه و منو بازسازی می کنه برای رابطه بعدی. چون همیشه به خودم می گم دیگران که گناهی نکردن اگه بخوان منو افسرده و غمگین و بی رمق و پر از اشک و آه ببینن و من برای توجیه این حالتم بهانه بیارم که چون به من بی وفایی شده حالا من دیگه اینم، افسرده و بی خاصیت، نه هر بار خودم رو بازسازی کردم و قدر موقعیت ها رو دونستم اینطوری بود که مهندس فراموش شد و حالا من بعد از اومدن به پایتخت دلیلی برای دیدنش نداشتم. چند هفته ای گذشت و چله تابستون بود تو این گرمای تابستون آرزوی هر کسی چند روزی در شمال سپری کردن بود. من هم که چنین فرصتی برام مهیاست، خونوادم پیشتر رفته بودن دیار سبز شمال من هم خیلی هوس شمال و دریا و آفتاب گرفتن کرده بودم. حرکت کردم به سمت دیار سبز. مامان، بابا، خواهرام و بچه هاشون منتظر اومدن من بودن. شب بود که رسیدم، از اتوبوس که پیاده شدم هوای مرطوب و خنک که با بوی کاه سوخته برنج قاطی شده بود بهم خوش آمد گفت چند ساعتی از رسیدنم نگذشته بود که صبر و طاقت نداشتم برای تازه کردن دیدار با دریا از خونه ما تا ساحل پیاده هفت یا هشت دقیقه راه بود اما من دوچرخه داشتم. شایان پسر خواهر بزرگم هم با من بود دو تایی با دوچرخه رفتیم تا لب ساحل ساعت حدود 12 شب، اما همه جا امن و مرتب بود .نفسی تازه کردیم و برگشتیم. قرار بر این بود که هر روز با شایان بیام دریا و آفتاب بگیریم، می خواستم برنزه بشم، حتی برای انجام این کار هم به اون فکر می کردم. همه می دونن که پسرهای برنزه و خوشرنگ خیلی س.ک.س.ی تر و خواستنی تر هستند واسه همین می خواستم تمام تلاشم رو بکنم که تو سه روز به شدت بالایی از برنزگی برسم.خیلی خوش می گذشت، خوش گذرونی های کافی داشتم برای انیکه از هر فکر مریض و آلوده ای بیرون بیام. صبح ها که بیدار می شدم یکم با شایان بازی می کردم و اذیتش می کردم آخه شایان شب ها تو اتاق من می خوابید. بعد می رفتم پایین واسه خوردن صبحونه در آشپزخونه رو به تراس باز بود و نسیم دریا تو مسیرش برگهای درختها رو آشفته می کرد و به صورت من می رسید.هوا هم روشن و آفتابی بود بعد از صبحانه خوردن یکمی با اهالی خونه سرگرم بودم و قبل از نهار می رفتم دوچرخه سواری زیر آفتاب سوزان و گرم بعضی از ویلاها که روی چمن های محوطه اشون آب پاش گذاشته بودن آبش می پاشید روم و لذت می بردم. بعد از ناهار هم  می رفتم لب ساحل دراز می کشیدم و بعد از برگشتن و دوش گرفتن و خوردن یه عصرونه خنک با اینترنت و بچه ها سرگرم بودم.

چند روز خوش گذرونی شمال گذشت و با خواهرم و تینا و خالم اومدم تهران. چند روزی خواهرم تو تهران مهمون داشت واسه همین من رفتم خونه خالم. فردای اون روزی که رسیدیم من چند جا کار داشتم که اتفاقا نزدیک خونه خالم بود. قرار بود لابلای کارهام یه آقایی رو هم ببینم .باهاش قرار گذاشته بودم. اون چند روزی که شمال بودم برام پیغام گذاشته بود منم شمارمو براش گذاشتم. به یک روز نرسیده زنگ زد و اتفاقا زمانی بود که من از دریا اومده بودم و در حال پر کردن آب جکوزی بودم و لخت نشسته بودم تا پر شه .حدودا بیست دقیقه باهاش صحبت کردم آقا خیلی مودب و شیوا کلام بود و البته همراه با سوالهایی که من واقعا نمی دونستم چرا داره می پرسه و بحث هایی که اصلا لزومش رو احساس نمی کردم .به هر حال قرار شد وقتی اومدم تهران همو ببینیم و دیدرامون همون روزی بود که من خونه خالم بودم. گفته بودم 3 بعد از ظهر سعادت آباد هستم لطفا آماده باشید کارم تموم شد همدیگرو اونجا ببینیم. وقتی تماس گرفتم گوشیش خاموش بود منم زیاد حوصله صبر کردن نداشتم پیغام دادم و گفتم من رفتم خونه و البته منظورم خونه خالم بود که همون جا تو سعادت آّباد بود. آقا وقتی پیغام منو خوند بی مقدمه رفت محله ما که هیچ ربطی به سعادت آباد نداشت بعد زنگ زد و گفت لطفا بیا همدیگرو ببینیم من الان تو محله اتون هستم. منم خسته و بی حوصله بودم گفتم من الان سعادت آباد هستم آقا، و دارم استراحت می کم لطفا گوشیتون رو خاموش نکنید و یه وقت دیگه همدیگرو می بینیم!!! اون روز خبر نداشتم که با چه کسی دارم اینطور عصبانی صحبت می کنم… کسی که بعد ها از سوی من خدای صبر و آرامش و مهربونی لقب گرفت.

Comments (16)

ما با هم دوستیم.شما و شاهین و من.از شاهین بپرسین بهتون می گه من همیشه بد قول بودم و دیر می رسم سر قرار هامون.دوستای گلم این رو گفتم که بگم داستان کوتاهم خیلی لذت برد از اینکه خوندینش و براش کامنت گذاشتین اما اینقدر سرم شلوغه که نگو… از شاهین خواهش کردم که یه مدت به من استراحت بده و وبلاگ رو آپ کنه منم می آم البته کامنت ها رو جواب می دم.می دونین شاهین بهم گفت که بچه ها ممکنه ناراحت بشن من هم گفتم که نه بچه ها انقدر خوبن که من رو به بدقولی هام می بخشن تازه غریبۀ عزیز خیلی هم خوشحال می شه من نباشم بعدش دوتایی مثل این خوشحالا، الکی خندیدیم به غریبۀ عزیز .بوسس بچه های خوب دوستای گلم.امضا شوالیه

نوشت:

قسمتِ چهاردهم:بگذار ای امیدِ عبث، یک بار…بر آستانِ مرگ نیاز آرم…باشد که آن گذشته ی شیرین را…بارِ دگر به سوی تو باز آرم.

زندگی من ادامه داشت مثل قبل، اما عشق بی بدیل اون هم هنوز در من وجود داشت مثل قبل. چاره ای نداشتم جز صبر و تحمل و امیدی که به خودم می دادم این بود که بعد از اتمام درسم و دفاع از پایان نامه ام وقتی از دیار دور برم پایتخت به یه وسیله ای بهش خبر می رسه که من اومدم و دلش می خواد دوباره منو ببینه. این طوری به خودم دلداری می دادم. اما هنوز هر کاری می کردم باز اسم اون اولش بود، یاد اون هر لحظه توی ذهنم بود. بعد از تعطیلات که از پایتخت برگشتم دیار دور، هنوز ناراحتی گوارشی داشتم. از چند رور قبل از عید این مشکل برام پیش اومده بود. به خاطر اعصاب ناراحت و روحیه خراب، ناراحتی معده گرفته بودم و همین باعث شده بود موقع تحویل سال برم بیمارستان و حالا این قضیه شدت گرفته و مجبور شدم به دکترهای متخصص و آزمایشگاه و سونوگرافی پناه ببرم تا اینکه معلوم شده به کولیت عصبی روده دچار شدم اما این برام شیرین بود چون دلیل این بیماری اون بود و به اون بر می گشت.روزی چند نوبت قرص می خوردم مثل نماز که به یاد خدا روزی چند رکعت می خونن، اما موقع قرص خوردن، من اون رو یاد می کردم.

دیگه تماسی نبود و فقط خاطره مونده بود.هر چند گاهی به مهرداد پیغام می دادم و می پرسیدم:» از اون خبری نداری؟» می گفت:» دوست عزیز تو هنوز فراموشش نکردی؟ این مهربونی تو اصلا در حد اون نیست، اون سزاوار علاقه تو نیست.» می گفتم:» دلم آروم نمی گیره، دست خودم نیست اگه خبری داری بگو.» می گفت:» خبر که فراوونه، ایشون مرتب در مهمونی ها حضور داره و مثل همیشه هر شب با تازه از راه رسیده ای هم سقف و هم خوابه.» دیگه شنیدن این حرفاها برام عادت شده بود و برام مهم نبود. فقط خود او بود که همچنان در ذهن من پادشاهی می کرد و من از اون شخصیتی تو ذهنم ساخته بودم که صاحب همه خوبیها بود، چیزی که خودش هم ادعا می کرد: عشق و محبت و وفا و تعهد…با هم بون.اون با این صفات ملکه ذهن من شده بود اما وقتی به خودم اومدم دیدم فقط حرف بود برای جلب و جذب من در دام و بعد از لذتی دو سه چند روزه…دست رو شد.

یه روز هوداد زنگ زد و گفت:» یه خبر دارم شاید ناراحتت کنه.» گفتم:» از این بیشتر نمی تونم ناراحت باشم بگو چی شده.» گفت:» اتفاقی توی اینترنت به صفحه ای برخوردم کردم که مربوط به اونه.» ظاهرا افرادی این صفحه رو درست کرده بودن و تمام اطلاعات و مشخصاتش رو همراه عکسهاش گذاشته بودن. کسانی که قبلا مثل من قربانی اون شده بودند و حالا می خواستند بعنوان تلافی به همه خبر بدن.

آدرس اون صفحه رو گرفتم، قلبم تند می زد، دلهره داشتم که اون اطلاعات رو ببینم اما مجبور بودم چون دلم می خواست… وقتی صفحه باز شد اول عکس هاش اومد…برا ی مدتی به عکسهاش خیره شدم و رغبت خوندن نوشته ها رو نداشتم… کم کم شروع کردم به خوندن… رنجور بی نوا چه دلِ پری داشته از اون که این همه نسبت به پادشاهِ بی وفای ذهن من بی وفایی کرده و دشنام داده. به هر حال حرف، حقیقت بود و درد، یکی اما عجیب این بود که همه ی این اخبار بد و ممانعت های دوستان و حقایق تلخ ذره ای منو از اون متنفر نمی کرد  و مثل کوهی بود که این باد و بارونِ ضعیف تکونش نمی داد. چاره ای نبود جز سازش و ادامه زندگی و تحمل. این درد برام جزئی از برنامه روزانه زندگیم بود اگر چه حضور خونواده ام در کنارم خیلی خیلی در سپری شدن این روزها مفید بود. با خواهرم خیلی وقت گذرونی می کردم، با دختر کوچیکش بازی می کردم، امیدم به سپری شدن یکی دو ماه باقی مونده تا پایان درسم بود تا بعدش برم پایتخت و یه فکری بکنم. خودمو به هر وسیله ای سرگرم می کردم حتی با دکتر رفتن.

خواهرم مدتی برای انجام لیزر می رفت پیش یکی از دوستهامون که کلینیک لیزر داره.منم مشتاق شدم برای لیزر کردن موهای روی بینیم و گونه هام برم.خیلی برام هیجان انگیز بود. وقتی روی تخت دراز کشیدم و چشمهامو بستن و شات های لیزر روی صورتم می زدن، درد داشت مثل فرو رفتن سوزن اما اون لحظه به اون فکر می کردم، اینکه اگه اون بود حتما خوشحال می شد از اینکه من به خودم می رسم و ظاهرم رو برای پارتنرم خوب نگه می دارم اما، اون نبود ولی تصورش برام کافی بود. هنوز شب ها مهندس زنگ می زد. دیگه یه جورایی دارم بهش عادت می کنم اگر چه حدود 15 سال از من بزرگتره اما خیلی بهش احساس نزدیکی می کنم و اون هم خیلی در این مدت به من نزدیک شده و از ماجرای زندگیم خبردار شده اما مشکل اینجاست که از هم دوریم و اصرار می کرد برم دیدنش اما من میون بحران درس و دانشگاه نمی تونستم. بهش می گفتم:» کمی صبر کن صبر همه چیز رو روشن می کنه.» امتحان نظام مهندسی نزدیک بود و من و نادر بیشتر درس می خوندیم. هوا کم کم گرم  و بوی تابستون نزدیک می شد. یه روز از صبح رفته بودم خونه نادر درس بخونیم اگرچه نادر بیشتر منو به خاطر یادآوری کنار هم بودن های زمان دانشحویی دعوت کرده بود اما هم فال بود و هم تماشا. وقتی بر می گشتم خونه 9 شب بود، تو راه حمید باهام تماس گرفت، مثل همیشه پر از دلتنگی و علاقه و احساس بود گفت:» کی تهران ببینمت؟» گفتم:» به زودی. «خیلی دلم می خواست اون لحظه چشمم رو ببندم و باز کنم ببینم کنار حمیدم آخه تو این دیار دور افتاده هیچ همدمی از جنس خودم ندارم که حتی یک جمله از درد دلم رو بهش بگم اما چیزی که زیاد هست اینجا حسرت، دلتنگی دوری و البته گرما.

Comments (18)

دوستای گلم سلام.خوبین؟ببخشین که وبلاگ قبلی ف.ی.ل..ت.ر شد.درسته این تقصیر من نبود ولی شما منو ببخشین چون وقتی شما منو می بخشین حس خوبی دارم.دوستای گلم ادامه داستان زندگی شاهین رو توی این وبلاگ می ذارم و البته از این قسمت به بعد یه قسمت کوتاه به داستان های خودم که غیر واقعی هستن اختصاص می دم چون داستان هام دلشون برای نظرات شما تنگ شده.مواظب خودتون باشید و بوسس.

پیش از داستانِ کوتاه:

دوستای عزیزی که تازه به این وبلاگ سر می زنن و ما رو خوشحال می کنن اگه بخوان قسمت های قبلی داستان شاهین رو بخونن می تونن به این آدرس برن:

http://bonbasteentezari.wordpress.com

فقط یه مشکل هست یعنی اون وبلاگ ف.ی.ل.ت..ر شده.یه کار دیگه هم می شه کرد من از بس خنگم یادم نبود.این پایین دوازده قسمت قبلی رو توی یه فایل ورد گذاشتم می تونین دانلود کنین.بوسس

دوازده قسمتِ قبلیِ داستانِ واقعیِ زندگیِ شاهین

 

داستانِ کوتاهِ،نوشتۀ شوالیه، تقدیم به استنلی کوبریک از طریقِ » پرفیوم «:

مهمونی بود و پر از پسر:

گوشه ای از سالن  پسری روی پای بی افش نشست، انگشتِ دومش رو که به باریکی مداد بود روی پیشونی بی افش کشید و تا زیر چونۀ بی افش آورد، بعد با انگشت دوم و شستش چونه بی افش رو آروم گرفت، به نرمی به سمتِ بالا آورد، لبش رو به لب بی افش نزدیک کرد اما نبوسیدش بلکه توی چشمایِ قهوه ایِ روشنِ بی افش نگاه کرد و گفت:عزیزم … می دونی…همه می گن بوی «خوب» می دم.

بی اف با چشمای قهوه ای ِ روشنش به پسر نگاه کرد و گفت :بوی «خوک» می دی.

 

داستانِ زندگیِ شاهین:

قسمتِ سیزدهم:نگاه کن…چه بزرگ وارانه در پای تو سر نهاد…آن که مرگ اش میلادِ پُر هیاهای هزار شه زاده بود.

روزها رو با رفتن به دانشگاه و عصرها رو به درس خوندن و شبها رو با چت کردن با هوداد و حرف زدن با مهندس سپری می کردم، اینطور که بوش میاد آقای مهندس میون این گیر و دار مسایل آشفتۀ من داره کم کم وابسته می شه.حرفهاش بوی محبتی بیش از محبت یه دوست داره.البته منم که بدم نمی آد چون هم خوش قیافه هست هم خوش هیکل، هم مودب و امروزی.اما یاد اون و قصۀ تلخ عشق اون، یک لحظه از من جدا نمی شه و همه کارام و حرفام بوی اون رو داره.اما این ماجرا مهندس رو دل آزرده نمی کرد.دلیلش رو خودم هم نمی دونم اما مثل همیشه خوش بین هستم و می ذارم به حساب دل پاکش.

هر چه روزهای بهار سپری می شد، حجم کارهای دانشگاهم زیاد می شد.انجام پایان نامه ای که تمام کارهاشو خودم کردم و حدود 9 ماه طول کشیده بود.تایپ متنش، ترسیم تصاویر، جداول، آماده کردن مراحل دفاعیه، هر روز به استرس من اضافه می کرد.هرگز یادم نمی ره اون روزی که با هول و هراس فراوان متن نهایی تزم رو بردم دفترِ استادم و واهمه داشتم از اینکه رد کنه و بگه برو اصلاح کن، اما وقتی مطالعه کرد و من هم با شک نگاهش می کردم،بهم گفت بسیار عالی آقای مهندس.آماده بشید برای جلسه دفاع.اون لحظه دلم می خواست شادیم رو با اون قسمت کنم.اگر چه دیگه تماسی وجود نداشت، اما بهش پیغام دادم و گفتم تزم قبول شد.اون هم جواب داد و گفت:به به آقا! تبریک می گم، باید شیرینی بدی.خوندم و ذوق کردم اما می دونستم اون دیگه دلش پیش من نیست.برای از سر واکردن جواب می ده.خوب همین هم برام کافی بود.اون زمان که در دوران خوش باوری عشق اون بودم بهم چند تا عکس داده بود.لابه لای عکس های خودم گذاشته بودم.گاهی جسارت می کردم و سراغ عکس ها می رفتم.به خودم جرات می دادم به عکسها نگاه کنم، اون بدن رو که می دیدم، اون دستهای سفید، اون هیکل درشت و قد بلندش، صورت مردونه اش دلمو چنگ می زد و به عکسهاش التماس می کردم و گاهی هم گِله.اما حیف که اون عکسها زبون نداشتند جواب منو بدن.البته ناگفته نمونه که در میان احوالات پریشون من، اتفاقات تلخ دیگه ای هم وجود داشت که هر گاه از سمت فکر اون آسوده می شدم و تا می خواستم کمی نفس تازه کنم، این اتفاقات گلوم رو می گرفت و نمی ذاشت نفس بکشم. از جمله سازش با ناملایمات رسیده از طرف مهران، دوستی که خودش می خواد فراتر از یک دوست باشه.اما هر بار در این رزمایش تظاهر به عشق، منو هدف قرار می ده و هم خودش ناکام در تقدیم پدیده ای به نام علاقه، و هم من مصدوم  از ترکشهای پرتاب شده از سمت اون باقی می مونم.مهران رو دو ساله که می شناسم.اصرار می کنه بعنوان شریک زندگی همراه من بشه، اما هیچ چیزی در این آدم که شبیه به ا ونچه که من می تونم بهش علاقه مند بشم نمی بینم و در این دو سال ما همچنان با هم نبرد میکنیم که بفهمه فقط می تونه به عنوان دوست برای من حضور داشته باشه نه بیشتر .گاهی به مهران نصیحت می کردم و می گفتم:» تو عاشق منی؟»می گفت:» آره» می گفتم:» اگه یه روز کسی که عاشقش هستی ناگهان ناپدید بشه و هیچ اثری ازش نبینی چکار می کنی؟»گفت:» حتی تصور هم نمی تونم بکنم» گفتم:» پس اگه واقعا دچار عشق شدی قدرش رو بدون. اگه اون منم، من که کنارت هستم و ناپدید نمی شم، پس آزارم نده و قدر بدون.»مهران خبر نداشت که داستانی که می گم درد دل خودمه و اتفاقی هست که خودم دچارش شدم.اما باز حرف منو نمی فهمید و هر بار در اصرارِ لحنِ بدی بنامِ علاقه به سبک خودش آزارم می داد.

گاهی از خودم می پرسیدم چرا من؟ چرا باید این اتفاقها سر من می اومد؟ من که در حق کسی ظلم نکردم.من که خیانتکار نبودم.

روز و شب من بدن هیچ انگیزۀ خاصی می گذشت و گاهی بر حسب اتفاق هر ده روز یکبار یا دو هفته یکبار از اون یه پیغامی می اومد. یا من که خودم رو منع کرده بودم از اینکه تماس با اون بگیرم گاهی کاسه صبرم لبریزمی شد، مثل معتادی که درحال ترک باشه  و در یک لحظه از دستش در می ره، گوشی رو بر می داشتم و بهش پیغام می دادم.شبها همچنان با مهندس صحبت می کردم و با هوداد حرف می زدم تا اینکه بعد از مدتی طبق خواسته خود اون همین تماسهای کم و کوتاه هم قطع شد و دیگه هیچ راهی برای ارتباط نمونده بود.من هم پذیرفتم. حقیقتش غرورم بیش از اندازه زیر پا مونده بود و له شده بود. منی که غرورم زبان زد بود همه جا، حالا دلم التماسش می کرد اما زبونم با دلم راه نمی اومد. غرورم قصد جون گرفتن داشت و میل نداشت بیش از این حیف و میل بشه، این بود که بی چون و چرا درخواستش رو پذیرفتم و دیگه تماسم باهاش قطع شد

…ادامه دارد

Comments (25)